تبليغاتX
همه چیز درباره بازیگران

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

                                         

 

عید نوروز بر همه شما دوستان عزیزم مبارک


+ نوشته شده توسط کسری در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 23:2 |
اون پسر کوچیکست ببخشد عکس گیر نیاوردم

 

+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 18:24 |
سلام

زهرا خانم من هر كاري كردم نتونستم وارد وبلاگتون بشم مطمئنيد ادرسو درست وارد كرديد؟

يه بار ديگه ادرسو برام بفرستيد.ممنون مي شم ازتون

 

+ نوشته شده توسط کسری در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 19:48 |
خصوصی و غیر خصوصی از «حامد بهداد» (1)

 

-بیست و ششم آبان سال 52 بدنیا آمد

- بچه كوی كارمندان مشهد

- فرزند اول خانواده

- یك برادر كوچك تر از خودش دارد

- یكساله بود كه خانواده اش برای ادامه زندگی به تهران آمدند

- محله اش در تهران ، خیابان جیحون است

- در ده سالگی با دیدن نمایش (گوران) عاشق تئاتر شد

- شجاعت اولین خصوصیت او در دوران كودكی اش بود

- حضور در تئاتر های مدرسه ای

- در كودكی محبوب تمام اقوام بود

- در كلاس دوم راهنمایی سه بار مردود شد

- شانزده ساله بود كه به همراه خانواده اش به مشهد بازگشتند

- در نیشابور تئاتر را جدی تر گرفت

- این توصیه معلمش را جدی گرفت: اگر می‌خواهی بازیگر شوی سعی كن بازیگر تحصیلكرده باشی

- تماشاگر سینما در دوران نوجوانی

- معمولا تنها به سینما میرفت تا فیلم ها را با تمركز بیشتری نگاه كند

- برادر رضا كیانیان به او مشاوره‌های زیادی داد

- تمام معلمان مدرسه، بازی‌های او را در تئاتر دوست داشتند

- مغرور از سن نوجوانی

- پر تحرك اما كم علاقه به ورزش

- بیست ساله بود كه دوباره به تهران آمد اما این بار تنها

- خانواده اش موافق زندگی او در تهران نبودند

- در تهران رشته دانشگاهی نمایش را انتخاب كرد

- همزمان در مدرسه بازیگری سمندریان هم آموزش می‌دید

- بدون پشتوانه مالی به تهران آمد

- در دوران دانشگاهی برای یك شركت ساختمانی هم كار می‌كرد

- آشپزی‌اش ناگهان خوب شد

- همكلاسی و هم دانشگاهی با مجید صالحی، شهرام حقیقت دوست، كیهان ملكی، نگار فروزنده، یوسف تیموری و...

- بهترین رفقایش در تهران بچه‌های دانشگاه آزاد بودند

- ماهر در پیاده روی

- اهل مطالعه و تند خواندن
+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:48 |

 

دوم آذر ۱۳۵۶ در خانواده ای با اصالت تهرانی صد در صد متولد شد . فرزند اول زوج جوان و تحصيلكرده . روشنفكر و متمولی بود كه در منزلی واقع در ميدان آرژانتين تهران به دنيا آمد و در همان محله رشد كرد و بزرگ شد . پدر حميد تاجر فرش تحصيل كرده است و مادرش بر غم داشتن تحصيلات عاليه و موقعيت اجتماعی و اصالت خانوادگی خانه دار است . بعد از حميد يك دختر هم در اين خانواده به دنيا آمد كه در رشته ی گرافيك فارغ التحصيل شد و هم اينك دنبال ادامه ی تحصيل در رشته ی حقوق است و دوست دارد كار وكالت كند .
حميد با مادرش تنها ۱۴ سال اختلاف سنی دارد . و همين موضوع باعث شد حرف او را بهتر از پدر بفهمد و درك متقابلی بين ايندو در حد عالی بوجود آيد كه هنوز هم ادامه دارد . او بر خلاف ساير بچه های طبقه ی مرفه و بالای شهری پر شر و شور بود و از خاطرات بچگی اش او همين يك نمونه بس كه كلاس اول دبستان و در همان هفته ی اول تحصيل روزی تمام كتابهايش را به دوره گردی داد و به جايش گوجه سبز گرفت و خورد !!!

حميد هميشه با صراحت می گويد که مشوق من در بازيگری فقط خودم هستم !!! او درست می گويد چون بر خلاف بسياری مشاهير نه فقط مورد تشويق خانواده ونزديکان قرار نگرفته بلکه برای مخالفت با نظر آنها و رفتن به مسير دلخواه خود انرژی زيادی را طی دو سال صرف کرده .

حميد در سال ۱۳۷۴ دیپلم گرفت و در کنکور شرکت کرد و در رشته ی دندانپزشکی قبول شد و درست شبی که پدر و مادرش به مناسبت اين موفقيت بزرگ پسرشان مهمانی گرفته بودند جنجال و ماجرای انتخاب او شروع شد ... حميد مصمم بود که خودش شغل و آينده اش را انتخاب کند و والدين وقتی شنيدند او می خواهد دنبال هنر و بازيگری برود و پزشکی را فدا کند به هر وسيله سعی ميکردند که او را منصرف کنند ...

گپی با حمید گودرزی : خرجي خانه دست همسرم است

هر چند حمید گودرزی زیاد اهل گفت و گو نیست و تا جایی که بتواند از نزدیک شدن به مطبوعات خودداری می کند.حال مصاحبه او را بخوانید:
در حال حاضر مشغول ایفای نقش در چه فیلمی هستید؟
« گناه من» را آماده اکران دارم . فیلمبرداری «انعکاس» هم تقریبا 10 روز دیگر تمام می شود.

قرار داد تازه ای امضا نکردی؟

مدت زیادی نیست که خودش را به عنوان یک چهره مطرح درسینمای ایران نشان داده اما طرفداران فراوانی دارد. او از معدود هنرپیشه های جوان سینمای ایران است که وقتی مقابل دوربین قرار می گیرد حرکات مصنوعی به نمایش نمی گذارد و به قول خودش «صادقانه » بازی می کند.
بازی های واقعی حمید گودرزی خیلی ها را به این نتیجه رسانده که او می تواند به ایفای نقش در فیلم های ماندگار سینمای ایران بپردازد و شخصیت جاودانه ای خلق کند.

برای یکی ، دو قرار داد صحبت کرده ام اما صبر کنید قطعی شود بعد درباره اش حرف بزنیم.

کدام یک از فیلم هایت را بیشتر دوست داری؟
همه فیلم هایی که تاکنون بازی کرده ام برایم لذت بخش است اما اگر بخواهید اسم ببرم بی وفا، بازنده و گناه من.

و از بین کارهای تلویزیونی ؟
مسافری از هند ، تب سرد، کمکم کن، کارهای خوبی بودند. نقطه اوجش هم آن طوری که خودم می دانم مسافری از هند.

نقش های خاصی بوده که آروز کنی کاش آن را به تو می دادند؟
نقش آلپاچینو در پدر خوانده و نقش رابرت دنیرو در « هیئت» برایم رویایی هستند احتمالا همه بازیگران دنیا آرزوی این نقش ها را دارند.

سوپراستار را تعریف کن؟
سوپراستار یعنی هنرپیشه ای که فروش فیلم را تضمین کند و برای تهیه کننده برگشت مالی داشته باشد اگر هنرپیشه ای فروش فیلم را بالا ببرد یعنی مورد قبول مردم هم هست و به اصطلاح سوپراستار آنهاست.

در ایران سوپر استار داریم؟
بله .
کی؟
رضا گلزار، خودم ! امین حیایی! بهرام رادان و محمدرضا فروتن، البته فروتن قبلا خیلی بیشتر در فروش فیلم ها تاثیر داشت الان وضعیتش کمی فرق کرده.

موقع اکران فیلم بازنده شایعه شده بود با فروتن مشکل داری؟
نه هیچ مشکلی نبود . مناین شایعه را نشنیدم .واقعا می گفتند ما با هم مشکل داریم؟

بدترین خبری که در سینما شنیدی چه بود؟
به خاطرفوت رسول ملاقلی پور خیلی ناراحت شدم. واقعا حیف شد . کارگردان بزرگی را از دست دادیم.

بزرگ ترین حاشیه ای که برایت درست شد و خیلی اذیتت کرد چه بود؟
هیچ وقت به آن صورت حاشیهد خاصی نداشتم فقط یک بار گفتند از همسرش جدا شده که زیاد مهم نبود و اذیتم نکرد اصولا زیاد سمت حاشیهد نمی روم حاشیه هم سمت من نمی آید.

متولد چه روز و چه سالی هستی ؟
دوم آذر سال 56

در کدام شهرو کدام محله بزرگ شدی؟
در تهران ، خانه مان میدان آرپانتین بود زیاد جابه جا نشدیم.

کدام شهرها را دوست داری؟
در ایران به رامسر خیلی علاقه دارم.شهر بسیار زیبایی است و طبیعت آرام بخشی دارد .

در بین شهرهای جهان کدام یک را می پسندی؟
در اروپا لندن و پاریس خیلی خوب است ودرآمریکا هم نیویورک.

برای بیلبورد و تبلیغ کالاهای مختلف پیشنهاد تازه ای نداری؟
یکی دو تا پیشنهاد دارم ولی احتمالا باهمان شرکت «درسا» تمدید می کنم بیلبوردهای قبلی «درسا» الان از سطح شهر جمع شده و شرکت منتظر است تا اجناس جدیدش به ایران وارد شود. احتمالا به زودی قرار داد تازه ای امضا می کنم.
به نظرت ثروت بهتر است یا شهرت؟
ثروت.

مگر شهرت، ثروت نمی آورد ؟
در کار ما اینطوری نیست. در بعضی کارها مثل فوتبال شهرت به قول ما ثروت هم می آورد اما در بازیگری اصلا اینطوری نیست.

همسر گودرزی با شهرتش مشکلی ندارد؟

نه به هیچ وجه.

بهترین هدیه ای که تاکنون به همسرت دادی چه بود؟
خانم ها به طور معمول جواهر دوست دارند.نمی دانم بهترین هدیه کدام بود ولی فکر می کنم جواهربود.

بهترین هدیه ای که خودت تا امروز گرفتی ؟
هدیه کلا چیز خوبی است اگر به من باشد از هدیه های که گرفته ام راضی هستم و همه آنهاد را دوست دارم.

چه اتومبیلی سوار می شوی؟
تویوتا کمری.

رابطه ات با بقیه ورزش ها چطور است؟
کم و بیش ورزش می کنم .

در چه رشته هایی سابقه فعالیت داری؟
دو سال بوکس کار کردم. بدنسازی هم جزو برنامه هایم بود. غیر از اینها شنا و فوتبال را خیلی دوست دارم.

رابطه ات را با اینترنت چطور است؟
در حد نیاز استفاده می کنم اگر دنبال چیزی باشم می روم می گردم و پیدا می کنم. اصلا فلسفه اینترنت همین است . من مثل آدم هایی نیستم که صبح تا شب از این سایت به آن سایت می روند ود به کامپیوتر خود معتاد شده اند نمی دانم شاید آنها کار درستی انجام می دهند هر کس روش خودش را دارد.

هوادارانت از چه راهی می توانند با تو ارتباط برقرار کنند؟
یک سایت دارم ولی متاسفانه الان بسته شده قصد دارم دوباره آن را فعال کنم.

بازی کردن در چه نقشی را ترجیح می دهی؟
بیشتر خانوادگی و ملودرام دوست دارم. چون معتقدم مردم به این فیلم ها علاقه بیشتری دارند فیلم هم یک نوع وسیله ارتباط است شما باید ببینی مخاطب چه چیزی دوست دارد و هماند را ارائه کنی.

نظرت درباره این مصاحبه چه بود ؟
سوالی شما بیشتر خانوادگی است فکر کنم مصاحبه خوبی شد.


+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:48 |

 

 

نام کامل:  Hilary Erhard Duff (هیلاری ارهارد داف)

 

محل تولد: شهر هاستون از ایالت تگزاس امریکا

تاریخ تولد: 28 سپتامبر 1987

پدر : باب داف (صاحب فروشگاه زنجیره ای است)

مادر: سوزان داف (تهیه کننده)

لقب: هیل Hill

قد: 157 سانتی متر

    هیلاری ارهاد داف در 28 سپتامبر 1987 یه خانواده باب و سوزان داف که در شهر هاستون ایالت تگزاس امریکا زندگی

 می کرد اضافه شد. او از همان بچگی به بازیگری علاقه  داشت و شانس بزرگی که او داشت این بود که نقش Wendy در

 فیلم تلویزیونی Casper Meets Wendy در سال 1998 به او پیشنهاد شد.

یک سال پس از این فیلم او در فیلم The Soul Collector بازی کرد که باعث شهرت او شد زیرا پس از این فیلم بود که مقالات

جنجالی زیادی در مورد او نوشته شد. پس از این موفقیت در سال 2001 او به دیزنی رفت تا در سری تلویزیونی Lizzie

 McGuire نقش اصلی فیلم یعنی " Lizzie " را بازی کند این فیلم یک موفقیت بزرگ بود و هیلاری را به سوی یک ستاره بین

المللی شدن پیشبرد. فیلم سینمایی The Lizzie McGuire در 2 می 2003 با 42 میلیون دلار امریکا هزینه، در سینما اکران شد.

پس از این فیلم کمپانی دیزنی اعلام کرد که قسمت دوم این فیلم هم در همین سال ساخته خواهد شد و این در حالی است که هیلاری

 داف اولین آلبوم خود را به نام "Metomorphisis" به تازگی روانه بازار کرده است این آلبوم موفق در حدود یک هفته 2 میلیون

نسخه فروخت.

    در حالی که هیلاری برای پشتیبانی آلبومش در امریکا سفر می کرد حرفه بازیگری اش را کنار نگذاشت و در سال 2004 در

 فیلم A Cinderella Storyکه Chad Michael Murray هم در آن بازی می کرد نمایان شد و این فیلم در 19 جولای همان سال

 در سینما اکران شد.

پس از آن فیلم های Raise Your Voice در سال 2004 و The Perfect Man در سال 2005 ساخته شدند که هر دو در سال

2005 اکران شدند.

    هیلاری داف در سال 2004 سخنگوی سازمان Kids With A Cause" که یک سازمان مخصوص کودکان بی سرپرست 

 است، بود.

    او در حرفه موسیقی خوب بوده است، آلبوم دوم او Self نام دارد، سومین آلبومش "Most Wanted". و آلبوم چهارم او به نام

"Dignity" در 3 آوریل 2007 بیرون بیاید.

 

جزئیات در مورد خانم هیلاری داف

 

خواهر بزرگتر هیلاری "Haylie Duff" در گروه موسیقی ونوس است.

 

او در سال 2003 بر اساس بازیگری، خواندن، قیافه و کارهای خیرخوانه اش جذاب ترین زن سینما شناخته شده است.

 

او به همه نوع موسیقی به غیر از موسیقی" تکنو" علاقه دارد.

 

سگ او به نام " Little Dog Duff " مدتی پیش فوت کرده است.

 

علت قبول کردن بازی در فیلم "داستان سیندرلا" این بود که در بچگی داستان سیندرلا داستان مورد علاقه او بوده است.

 

فیلم مورد علاقه او فیلم Romy and Michele's High School Reunion است که در سال 1997 ساخته شده است.

 

او از ژیمناستیک، مطالعه کردن، نوشتن، آواز خواندن، بازیکردن و بیرون رفتن با خواهر بزرگش لذت می برد.

 

او اعلام کرده است که می خواهد 200000 دلار به صلیب سرخ و 50000 دلار بهامریکا برای کمک به طوفان زدگان

 طوفان کاترینا خواهد پرداخت

 

بازی کامپیوتری مورد علاقه او بازی " The Sims " است.

 

او در سال 2005 ، 15 میلیون دلار درامد داشته است.

 

نقل قول های خانم هیلاری داف

 

من عاشق لباس هستم و علاقه شدیدی به کفش، لباس و آرایش کردن دارم و نمی توانم در این موارد خودم را کنترل کنم و

از آن دسته افراد هستم که نمی توانم یک لباس را چندبار پشت سر هم بپوشم.

 

من مادرم را خیلی دوست د ارم و برای او احترام زیادی قائلم و او نمی گذارد هیچکس از من سو استفاده بکند.

 

من و خواهرم دوستان خوبی هستیم من در زندگی از او الهام می گیرم.

 

من هر هفته در مورد خودم در مجله ها می خوانم، در مورد کارهایی که انجام نداده ام، جاهایی که نرفته ام یا حتی نمی شناسم،

 این ها فقط شایعه و سیاست است.

 

در بچگی من خیلی کم رو بودم.

 

این خیلی سخت است که ما ویرانی ها را در تلویزیون ببینیم، این افراد اعضا خانواده خود را از دست داده اند و هیچ چیز ندارند و

 من دوست دارم تا به آن ها کمک کنم تا زندگی خود را به دست بیاورند (اینان سخنان هیلاری داف در هنگام کمک کردن به طوفان

 زدگان کاترینا است)

 

من فکر می کنم دختر ها احساس خوب بودن نمی کنند مگر اینکه دوست پسر داشته باشند، یا احساس راحتی و خوشحالی با هم

 ندارند این اشتباه است! شما می توانید مستقل باشید، شما می توانید قدرت را نشان دهید.

 

چند دستمزد اخیر خانم هیلاری داف

 

$2,000,000

Material Girls (2006)

$2,000,000

Cheaper by the Dozen 2 (2005)

$2,000,000

The Perfect Man (2005)

$2,000,000

Raise Your Voice (2004)

$2,200,000

A Cinderella Story (2004)

$1,000,000

Cheaper by the Dozen (2003)

$1,000,000

The Lizzie McGuire Movie (2003)

$500,000

Agent Cody Banks (2003)

 

+ نوشته شده توسط کسری در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 11:59 |
سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیزم

ببخشید دیر اپ کردم این چند روزه به خاطر انتخابات یه کمی سرم شلوغ بود اخه هر روز می رفتیم راهپیمایی برای اعتراض.حالا می خوام یه خاطره از راهپیمایی براتون بگم:

روزی که اقای احمدی نژاد کسایی که برای اعلام اعتراضشون تو خیابونا جمع شده بودن خاشاک تصور کرد بهم بر خورد با چندتا از دوستام قرار گذاشتیم رفتیم تو خیابون ما که رفتیم دیدیم داره خیابون شلوغ می شه اون موقع هم محمود جون داشت برای طرفدارای دروغینش که تو بی بی سی هم گفت سخنرانی می کرد.(بی بی سی برنامه ای پخش کرد که خانمی در اداره مخابرات کار می کنه در اون روز اینارو مجبور می کنن که به سخنرانی محمود برن.در واقع یه جور اجبار در کار بوده)خلاصه داشتیم شعار می دادیم که یک دفعه پلیسا حمله کردنو با باتوم ریختن سر مردم ما هم در رفتیم بعد از متفرق شدن مردم و کمی که جو ارام شد باز مردم شروع می کردن خبر رسید یعنی اونجا بهمون گفتن که اقای موسوی جون گفته طرفدارام همگی در میدان انقلاب تجمع کنید منم میام و از این حرفایی که شنیدید.پلیسا و بسیجی ها با کابل های برق مسی مردمو می زدن به خدا خودشون شیشه هارو می شکستن نمی گم مردم نمی شکستن ولی اونا هم اگه زیاد نشکسته بودن کمتر از پسرا نبود.منم جاتون خالی با باتوم زدن به پام فقط سریع فرار کردم.فرداش ساعت ۴ تو میدان انقلاب بودیم باز هم همین اوضا بود اما اروم تر نیروهای انتظامی باهامون کاری نداشتن بیشتر بسیجیا گیر بودن ساعت ۷ داشتیم می رفتیم خونه که دیدیم صدای شلیک اومد دیدیم پسرا و دخترا دارن از اون محوته ذور می شم و بعضی ها هم دارن می رن طرفش منو یکی از دوستام رفتیم دیدیم یه پسری افتاده داره ازش خون می ره مرده بود همه با هم شعار می دادن بسیجی نمی دونم چی دشمنه خون مردم از این حرفا یا نیروی انتظامی حمایت حمایت بعد از اونم شنیدیم چند نفر دیگرو کشتن عوضیا بی شرف.دوباره شروع شد تو میدان ازادی همه الله اکبر می گفتن اوضاع مثل حکومت نظامی شده بود تمامی خطوط مبایل رو بسته بودن چندتا اتوبوسو اتیش زدن اخه هر شاسکولی هم می فهمه که تقلب شده اونم با این همه اختلاف ارا.رفتیم خونه بازم رو پشته بوم ها الله اکبر می گفتن خیر بد جور بود امروز هم می خواستم برم شنیدم موسوی گفته طرفدارای من نرن من نمی رم منم نرفتم .هر مغازه ای می رم ار محمود بد می گن من کسایی رو می شناسم که از اول انقلاب تا الان رای نداده ولی این دفعه رفته به موسوی جون رای داده.۱۰۰ در ۱۰۰ تقلب شده شک ندارم.اینم جامعه ما و اینم یه خاطره ی دیگه

ممنون که این دفه هم سر زدید منو فراموش نکنید.

بای تا های

+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 0:2 |
سلام

سال نو همه مبارک باشه امیدوارم عید بهتون خوش گذشته باشه می دونم دیر اومدم ولی سرم مثل همیشه شلوغ بود.

جاتون خالی من به دوستام رفتم کیش دوستام اونجا خونه دارن دیگه ما هم رفتیم اونجا مجردی حال کردیم تازه همزمان با ما اقای رفسنجانی هم تشریف اوردند.از جلو ویلاشونم ما رد شدیم سلامی هم به برادران عرض کردیم.بالاخره جاتون واقعا خالی بود رفتیم جت اسکی رو اب دریا هم کمی موج داشت خیلی خوش گذشت.پارک دلفینا رفتیم وای عاشقه دلفین شدم به دوستام می گم من باید از اونا بخرم.از بازار پردیس هم جایزه بردیم جاتون خالی ۲۵ هزارتومان بن خرید از محصولات بازار بزرگ پردیس.به دوستام گفتم همتون شام مهمون من بیرون نامردا رفتیم خانه اسپاکتی من فقط ۸۵ تومن پول غذا دادم پولام کم اومد که بابام برام ریخت تو حسابم رفتم برداشت کردم البته بقیه دوستام هم دعوت کردن ولی نه اونجا.یه روز  هم همش بارون میومد که خیلی حال نداد همش خونه بودیم.ولی حال می کردم از نظمو قانون اونجا.

امیدوارم اگه نرفتید اونجا برید حتما.

بای تا های

 

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:59 |
سلام به دوستای خوبم

ممنون بهم سر زدید.الان ما مهمون داشتیم رفتن اعصابم ریخته به هم دلم گرفته.حوصله بیرون رفتن هم ندارم دوست دارم تنها باشم ولی نمی دونم چرا همه امروز از خونه بیرون نمی رن حتی تا سر کوچه هم نمی رن.نمی دونم چی کار کنم فقط خدا خدا می کنم عید بیاد خسته شدم از تهران.همه خونه ها اپارتمانی همه تاریک وای خیلی بده.

دیروز مهمونی بودیم شام خونه داییم خدا رو شکر اون دختر نداره ۲ تا پسر داره همسنه خودمن خیلی هم با هم صمیمی هستیم.الان حوصله هیچی ندارم ۲ تا فیلم نامه مونده رو دستم حوصله خوندن اونا هم ندارم این کارمون هم که تموم شد فعلا در حال تنوینه فکر نکنم بیاد رو پرده سینما به صورت سی دی در میاد وارد بازار می شه.

همه کارهای اینترنتی مامانو بابام هم ریخته سرم می گن برو اینجا ثبت نام کن برو اینجا ببین این چیه برو اونجا ببین حج عمره کیه؟منم حوصله ندارم ولی نمی تونم حرف بزنم.

دیروز خیلی خوب بود مخصوصا شب همش خندیدیم پسر داییام می گفتن و با هم می خندیدیم فکر کنم خدا داره از دماغم در میاره مبایلمو خاموش کردم چون حوصله هیچکسو ندارم.راستی نمی دونم این مردم شمارهمنو از کجا اوردن همش زنگ میزنن ۸۰ درصدشونم دخترن وای که سرسام گرفتم منم به همشون گفتم اشتباه می گیرید.دوستم رفته برام برای ولنتاین یه سگ زرد و تپل خریده خیلی خوشگله می گه اینو خریدم عقده ای نسی حالا دوست دختر نداری یه دوست باحال مثله من که داری الانم رفته مهمونی خوش می گذرونه اقا.

خوب دیگه من برم .تازگی ها مد شده همه می گن بای تا های پس منم می گم

بای تا های 

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 18:37 |

در سال هاي بسيار دور در قرن سوم ميلادي شخصي به نام كلوديوس بر روم حكومت مي كرد. او ارتش بزرگي داشت وعلاقه زيادي به كشور گشايي داشت و از تمام مردان خواسته بود كه داوطلب نبرد در جنگ شوند، اما كسي اين كار را نكرد چون همه به همسر و خانواده خود علاقه مند بودند.
كلوديوس عصباني شد و فكر عجيبي به سرش زد، فكر كرد اگر مردان را از ازدواج كردن باز دارد ديگر دلبسته نخواهند شد و همه به ارتش او خواهند پيوست. پس كلوديوس ازدواج را در كشورش غير قانوني وممنوع كرد.

 در اين ميان كشيشي به نام سنت والنتين بود كه مانند بقيه مردم با اين قانون مخالف بود اوتصميم گرفت زوج هاي جوان را مخفيانه و با يك جشن كوچك به هم برساند. يك اتاق كوچك يك شمع عروس و داماد والنتين و مراسمي كه تماما در نجوا برگزار مي شد. تا اين كه يك شب آنها متوجه صداي پاي سربازان نشدند...

بله والنتين به زندان افتاد و قرار شد محاكمه شود اما مردم دسته دسته به ملاقات او ميرفتند تا بگويند كه آنها نيز مانند او به عشق ايمان دارند. يكي از ملاقات كنندگان هميشگي والنتين دختر نگهبان زندان بود كه توانسته بود هر روز با اجازه پدرش به ديدار او برود آنها گاه تا ساعت ها با هم صحبت مي كردند.تا اينكه روز 14 فوريه سال 269 ميلادي حكم والنتين صادر و او محكوم به مرگ شد.

+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:11 |
سلام

هر وبلاگی که رفتم دیدم این موضوع رو نوشتن گفتم اگه من ننویسم جا می مونم

چیزایی که دوست دارم:

اسم باربد،کسری،ارمین،رامین،کمند،تنین

غذا:فستجون.پیتزا(مخصوصا با دوستان بریم رستوران)

خواننده:انریکو

برات پیت و HILARY DUFF

خواننده:انریکو

خوندن فیلمنامه و رمان

دانشگاه

دیدن فیلم های اکشن

دوستام مخصوصا اونایی که تو خاطراتم نوشته بودم

درس ریاضی

ماشین:مورانو

رانندگی با مورانو و زانتیا

مسافرت با دوستام به شمال

لایی و تیکاف کشیدن

صحبت با موبایل

خرید لباس(مخصوصا لباسای اسپرت از میلاد نور)

چیزایی که دوست ندارم:

نتهایی

بامیه

دعوا

سرک کشیدن تو کارام

خوابیدن کسی رو تختم

بی اجازه به وسیله هام  دست زدن

دخترای جلف که احساس خوشگلی می کنن

کسایی که می ریزن سر ادم یا عکس یا امضا

گرسنگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کسری در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 20:53 |
+ نوشته شده توسط کسری در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 16:56 |
+ نوشته شده توسط کسری در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 16:55 |
سلام

ببخشید دیر به دیر اپ می کنم چون سرم خیلی شلوغه.

بازم با یه خاطره اومدم.من همه روزام خاطره است ولی سعی می کنم اون قشنگاشو بگم.

شب شام غریبان بود اعصابمم ریخته بود به هم بد جور. زنگ زدم به دوستم که میایی بریم بیرون اونم که روحیه منو داشت قبول کرد اخه من خیلی وقت بود یا خونه بودم یا سر کار هیچ تفریحی نداشتم دوستم گفت فلانی هم خونه ماست اونم میاد گفتم باشه من میام دنبالتون با ماشین من می ریم اونا هم قبول کردن هیچ کس خونه نبود همه رفته بودن مسجد محلمون به جز من. بالاخره رفتم دنبال دوستم اونا رو سوار کردم چون نمی شد اهنگ بزاریم دوستم گفت یه پیشنهاد من یه سی دی دارم خیلی باحاله الان می زارمش منم گفتم دیوانه اهنگ نزاری می گیرنمون گفت نترس با من. سی دی رو وارد کرد زد تراک۳۰ نوحه بود درباره امام حسین .اونی که می خوند حسین حسینو چنان می گفت که مثل دوبس دوبس به نظر می رسید مخصوصا با باندای من زیادشم کنی وای وای وای کم بود کر بشم.

یه دفعه یه ماشین پلیس از پشته مون اومدو اخطار داد ماشین زانتیای مشکی با پلاک فلان متوقف شود منم گفتم بدبخت شدیم به دوستم گفتم کمش کن گفت نه می خواستم کمش کنم زد رو دستم گفت: کمش کنی حالتو می گیرم اونم پشته سر من داشت اخطار می داد زدم کنار پلیسه اومد گفت :خجالت نمی کشید تو شبای احیا کمش کن دوستم کمه کمش کرد جوری که نمی شنیدیم.گفتم (با مظلومیت)جریمه ؟!!!گفت :نه باید بریم پاسگاه گفتم جناب غلط کردم خواهش می کنم گفت این اهنگای مبتذلو که گوش می دید تو خیابونم بلند می کنید به درک حداقل این شبای احیا فکر کنید گفتم جناب اخه اهنگ مبتذل چیه .گفت همین اهنگای نمی دونم بهش شما جوونا چی می گید اها اها رپ .منم که خندم گرفته بود گفتم رپ کدومه این نوحست دوستم گفت راست می گه صداشو زیاد کرد در حدی که فقط بشنویم پلیسه خندش گرفته بود می گفت ماشاا... چه نفسی داره این.

پلیسه گفت: چه قدر قیافتون برام اشناست هم شما(اشاره رو به من)هم دوستتون البته اونی که پشته اصلا اشنا نیست .دوستم گفت: جناب نگران نباشید بعدا می فهمید.(با خنده)

گفت :جدی می گم شما کی هستید؟تو این بحث بودیم که همکارش درومد و گفت از پاسگاه اطلاع دادن تصادف شده .پلیسه به همکارش گفت تو اینا رو می شناسی؟یه نگاهی با دقت کرد گفت سلام اقای...و.... من خیلی شما رو دوست دارم ها واقعا فیلم ....تون جالب بود خیلی محشر بود تو رو خدا یه امضا اون پلیسه هم که تازه ۲هزاریش افتاده بود گفت اها گفتم قیافتون اشناست دختره من راه می ره اسم شما رو میاره .دوستم گفت خوب دیگه از جریمه خبری نیست(با صدای اروم)منم گفتم جوجه رو اخر پاییز می شمرن زود قضاوت نکن گفتم :جناب ببخشید خانواده منتظرن اگه اجازه بدید بریم گفت: حتما بفرمایید. خداحافظی کردیم می خواستم پامو بزارم رو گاز پلیسه داد زد گفت :ببخشید یادم رفت جریمتونو بدم گفتم چرا شما که دیدید ما نوحه گوش می دادیم گفت یه سبقت از سمت راست داشتید و الودگی صوتی خدانگهدار.جریمه رو زدم تو صورته دوستم گفتم صبح زود می ری پرداختش می کنی فهمیدی؟ گفت باشه حالا چته گفتم هیچی (با عصبانیت).از دلم درومد  بعدش که می خواستیم از هم جدا شیم گفتم: ببخشید یه لحظه اعصابم ریخت به هم اونم گفت اشکالی نداره.مشکل اون دختره پلیسست فکرتو مشغول کرده منم با خنده گفتم خفه.دوستم گفت :نه زیادی کار کردی رو مخت تاثیر گذاشته .منم گفتم تو مخت عیب کرده برو بخواب اهی خدا شفات بده به این شبای عزیز می خواست بیاد بزنم که گاز دادمو رفتم اونم یه ۱ الی۲ متری پشته سرم دوید.

 رفتم خونه دیدم هیچکس نیست منم خیلی گرسنم بود می رفتم ببینم تو یخچال چی هست(فکر کنم یه ۲۰ باری در یخچالو باز کردم) ولی چیز باب دله من نبود گفتم تو خونه ما هم که هیچی پیدا نمی شه(با عصبانیت) یه دفعه زنگ زدن مامانم اینا بودن نذری اورده بودن البته دختر همسایه که با مامانم رفته بود مسجد ماله خودشو داده بود به من ولی هر چی بود خیلی خوشمزه بود دستش درد نکنه.

سرتونو درد اوردم ببخشید

باز تا اپ بعد بای

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 19:26 |
+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 17:57 |
+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 17:57 |
 مگذار گذشت در دلت گم بشود مجذوب تلسم سیب و گندم بشود مگذار زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود مجنون اگر از آتش لیلی سرخ است یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است شرح دل ما حیف است که پنهان باشد این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است
+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 17:10 |
سلام

ببخشید دیر اپ کردم اخه یه مدت سرم خیلی شلوغ بود.

میگن اواز دهل از دور خوش است این مال بازیگراست.این بازی که داشتم بیشتر وقت ها از ساعت ۶ صبح می رفتیم تا ساعت ۱۱ شب وای که چه قدر خسته کننده بود.یا بر عکس از ساعت ۷ شب می رفتیم تا ۹ صبح برای پلان های شب کار می کردیم اخراش بریده بودن همه بدون افم بودیم مستمر باید کار می کردیم چون فیلمبرداری به خاطره سرماخوردگی یکی از هنر پیشگان اصلی عقب افتاد.

ولی بالاخره تمام شد هر چی که بود خاطره ازش موند تو فکرمه که یه مدت بازی نکنم اخه خسته شدم ولی دوستان می گن نه الان افتادی تو دهن مردم ادامه بده چون ممکنه دیگه از این فرصتا پیش نیاد.

حالا نمی دونم چی کار کنم اگه کمکم کنید (با نظراتتون) ممنون می شم.

با بعد بای

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 20:40 |
www.pixi.ir عكس هايي از مصطفي زماني بازيگر نقش حضرت يوسفwww.pixi.ir عكس هايي از مصطفي زماني بازيگر نقش حضرت يوسف

www.pixi.ir عكس هايي از مصطفي زماني بازيگر نقش حضرت يوسف

*دوستان مطبوعاتي ام مي گفتند اهل مصاحبه نيستيد؟

راستش مدت زيادي هست كه مصاحبه نكرده ام...

*خوب اينكه نكته خوبي نيست كه با رسانه ها ارتباط نداريد؟

نه اينكه مصاحبه نكنم ...بلكه انتخاب نشريه برايم بسيار مهم است چرا كه ديده ام در برخي مصاحبه ها دخل و تصرف صورت مي گيرد و برخي حرف ها عوض مي شوند.

با اين اوصاف پس اهل مصاحبه هستيد؟

بله من يك مصاحبه مفصل با نشريه رويش انجام دادم و عكس خاصي هم براي روي جلد آن آماده كرديم و بسياري حرف ها را در آنجا زده ام كه ديگر نيازي نيست تكرار شوند مي تواند منبع خوبي باشد.

چرا در سريال اينقدر چهره تان را عوض كرده اند

نظر كارگردان اين بود.وقتي به من گفتند كه انتخاب شدم تصور كردم بخاطر رنگ چشمهايم مرا قبول كردند در حاليكه كارگردان تست گريم من را با لنز قهوه اي پسنديده بود. مو و چشم هايم را تيره كرده اند تا به چهره ام معصوميت ببخشند

شما چند سال داريد .. اهل كجاييد

24 سال و اهل فريدون كنار هستم .

براي انتخاب يوسف هر روز اخبار مختلفي منتشر مي شد يادتان هست ازبين چند كانديدا براي اين نقش انتخاب شديد ؟

اطلاع داشتم براي نقش يوسف تست مي گيرند. حتي يك بار ازجلوي دفتراين پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم. هفته بعد يكي ازدوستانم عكس مرا به آقاي سلحشورنشان داده بود و با پيشنهاد او 7 ارديبهشت 83 اولين تست را دادم و3 روزبعد دو تا ازسكانس هاي سريال را ازمن تست گرفتند كه بعدها فهميدم سخت ترين سكانس ها بوده است. پس ازيك ماه، تست گريم دادم بعد با من قرارداد بستند با اين شرط كه اگركانديداي بهتري پيدا شد، با نظركارگردان من كناربروم. تا آنجا كه اطلاع دارم ازحدود 3 هزارنفرتست گرفتند و زماني من را انتخاب كردند، گفتند تنها كانديدايي هستي كه روي آن اتفاق نظردارند. ازتاريخ عقد قرارداد يعني تيرماه 83 تا شروع فيلمبرداري دراوايل بهمن همان سال، شرايط بسيارسختي داشتم. برخي عوامل اصلي كارسعي درانتخاب يكي ازبازيگران حرفه اي داشتند. حتي مدتي دنبال يك بازيگرخارجي گشتند. ولي همه ما مي دانيم كه تجربه ساخت فيلم مصائب مسيح توسط مل گيبسون ثابت كرد ايفاگرنقش پيامبربايد يك بازيگرناشناخته باشد. آدمي كه روي او ذهنيت خاصي وجود ندارد. به هرحال ازآنجا كه بازيگري براي من آنقدراهميت نداشت كه به خاطرآن ازهمه چيزبگذرم، باهمه اينها كنارآمدم. من به مفهوم واقعي عاشق بازيگري وشهرت نبودم، به هرحال يا بازي مي كردم يا نمي كردم.با جلساتي كه گذاشتند وحمايت هاي آقاي سلحشور رفتم جلوي دوربين پس ازيك هفته هم بازيگرثابت اين نقش شدم. الان هم حدود يك سال است كارمي كنم.

از نظرخودتان هم بهترين گزينه بوديد ؟

من حس مي كنم اين نقش نيازبه كسي دارد كه بدون توجه به دوربين وعوامل پشت صحنه حرف بزند كه اين كارسختي است. آنهايي كه حرفه اي هستند نا خودآگاه مجبورند به اين چيزها توجه كنند. صحنه هايي بود كه احساس مي كردم فقط بايد با دلم حرف بزنم . خيلي جاها من اصلاً به كاراكترفكرنمي كردم. او را بازي نمي كردم، خودم بودم. حس مي كنم براي اين كارنيازبه آن داريم كه درونمان را قوي كرده باشيم ومن اين كاررا پيشترانجام داده بودم. شايد به خاطرنوع زندگي اي كه خداوند برايم رقم زده است. البته به نظرمن يك بازيگرحرفه اي نمي تواند اين نقش رابراي مردم ارائه كند. من براي مردم بازي مي كنم. اصولاً نقش پيامبر را بايد براي مردم بازي كرد.

دستمزدتان چقدر بود؟

(با خنده) اين مسايل را نمي توانم بگويم .. ولي رقم زيادي نبود .
برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  qxa70w4k68yz1rn0o0hfj.jpg
مشاهده: 3156
حجم:  40.7 کیلو بایت

كار با سلحشور چگونه بود ايا حاضريد دوباره با او كار كنيد؟

من حتما در اولين فرصت نسبت به او اداي دين مي كنم ....آقاي سلحشورترجيح مي داد كار براساس ديد ايشان پيش برود نه بازيگر.

چند بار فيلمنامه را خوانده ايد؟

حدود 13 بار.

دراين زمينه مطالعه ديني هم داشتيد؟

مطالعه ي ديني زيادي نداشتم. اما كتابهاي مختلفي خواندم ازجمله خود قرآن. ازطرفي فيلمنامه براساس شرايط نوشته مي شود نه واقعيت. بين آنچه درفيلمنامه هست و آنچه ممكن است با مطالعه عميق به دست بيايد، گاه دوگانگي وجود دارد كه عوض كردنش سخت است. واقعيت گاه باورپذيرنيست. مثل واقعيت رو گرداندن يوسف از زيباترين زن مصر. بايد آن را به ذهن مردم جامعه نزديك كرد، به مردمي كه داراي طبيعت وغريزه انساني هستند. من سعي كردم فيلمنامه نوشته شده را به خودم بقبولانم.

پيش از شروع فيلمبرداري چقدر تمرين داشتيد؟

درمدت 6 ماه قبل از فيلمبرداري، دو تا معلم بازيگري و يك مربي سواركاري به صورت خصوصي داشتم. آقاي داوود دانشور يكي ازاستادان بازيگري ام بود كه من آشنايي با تئوري سينما را مديون او هستم. شمشيربازي را هم با خود كارگردان تمرين كرديم.

اولين صحنه اي كه بازي كرديدكدام صحنه بود؟

اولين صحنه داخلي زندان بود كه خبري براي من مي آورند مبني براين كه زليخا دستور داده شما را شكنجه كنند. اين اولين پلاني بود كه بازي كردم.

دراين مدت با عوامل مشكلي نداشته ايد؟

بعضي ها بودند كه الان نيستند وخيلي دلشان نمي خواست كه من اين نقش را بازي كنم. آنها اغلب سينمايي بودند. البته من اوايل آدم بسيارخشكي بودم. فكرمي كردم اگر روابطم بيش از يك سلام وعليك باشد ممكن است اين تصورپيش بيايد كه به خاطرگرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زير پا بگذارم و اين موجب ناراحتي خيلي ها شده بود. اما الان به همه ي آنها احترام مي گذارم.

بازيگر نقش كودكي يوسف هم با شما نسبت فاميلي دارد. او چگونه انتخاب شد؟

بله، پسرعمه ي من است. پس ازحدود 2 سال همديگررا دريك مجلس عروسي ديديم و من حس كردم آن معصوميتي كه اينها دنبالش هستند درچهره ي اوهست. همان جا چند تا ديالوگ به او دادم كه خيلي خوب جواب داد وگفت بازيگراول استان مازندران بوده است. به اين ترتيب او را معرفي كردم و با تستي كه ازاو گرفتند، ظرف 3 روزجلوي دوربين رفت.

پيش از اين پروژه مشغول چه كاري بوديد؟

دررشته مديريت صنعتي دانشگاه غيرانتفاعي تحصيل مي كردم و حسابدار يك شركت كوچك بودم.

تجربه ي سينمايي هم داشتيد؟

نه. فقط چند بارتئاترهاي مدرسه و دانشگاه بازي كرده بودم.

پيشنهاد ديگري نداشتيد؟

قبل ازيوسف 3 تا كارسينمايي به من پيشنهاد شد كه هرسه تجاري بودند. شايد هم بدم نمي آمد بازي كنم. اما روز آخر بازيگر ديگري را انتخاب كردند. حتي يك باركه براي بستن قرارداد رفته بودم، گفتند ما با فلاني قرارداد بسته ايم درحالي كه به من قول داده بودند. خيلي اذيت شدم. حتي به جرأت مي توانم بگويم ازتيرماه 83 كه قرارداد اوليه را براي يوسف بستم تا موقعي كه جلوي دوربين رفتم، سخت ترين روزهاي زندگي من بود. واقعاً دلم مي خواهد به آنهايي كه درعالم سينما جايگاه بالايي پيدا كرده اند بگويم: اگربخواهند رسم دنيا را به نا حق به هم بريزند، ازهمان جا كه هستند زمين مي خورند. من با همه ي سختي ها ازكسي گله مند نيستم و حاضرنبودم به خاطر پذيرفتن اين نقش، پا روي اصول اخلاقي و زندگي ام بگذارم.

بعد از يوسف دلتان مي خواهد چه نقشي را بازي كنيد؟

دوست دارم نقش يكي ازرجال بزرگ ايراني با تفكرات ايراني را بازي كنم

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 20:39 |
+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 17:43 |
 چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش
+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 17:11 |
هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت
+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 17:9 |
سلام به تمام دوستای عزیز

 ببخشید که دیر اومدم سرم خیلی شلوغ بود درگیر فیلم نامه جدید بودم دوباره با یک خاطره اومدم.

چند هفته پیش بود که بعد از اتمام فیلم و بازی کردن قسمت اخر تمام بازیگرای و پشته صحنه اون فیلم البته جوونا که اهل پارتی و اینا هستن تو خونه همون دوستم که قسمت قبلی براتون تعریف کردم جمع شدیم البته هزینه های خوردش با من بود(به قول سهیل)

وقتی همه جمع شدن بعد از خوردن شام گفتیم  پارتیمونو شروع کنیم اول با درخواست دوستان پارمیدا  گذاشتیم اولش همه مثبت بودن و ۲ یا ۳ نفر بیشتر بلند نشدن گفتیم اینجوری نمی شه چراغهارو خاموش کردیم و نور افکنارو روشن یه گروه کنسرت هم اورده بود که باب پارتی بود.

بعد از پارمیدا از ارمین (دافا) رو خوندن این دفعه هر که هر که بود نمی دونید وسط چه خبر بود پسر و دختر تو دل هم بودن به دوستم گفتم نکنه پلیس بگن بیاد گفت با همه حرف زدم گفتم جشن تولده نگران نباش یه دفعه یادش اومد به اون همسایه پایینیشون نگفته که دختر داره گفت قربونت برم برو بگو بهشون منم گفتم بمیرم این کارو نمی کنم یکی از دوستامو صدا زدم گفتم تو برو اونم گفت حتما تا ۵ ساعت منو بگیره به حرف خودت برو کسری منم گفتم مگه چاره دیگه ای هم هست بهتره از پلیس به حالت عصبانی رفتم بیرون تا برم جلو در خونشون وقتی رسیدم ۱۰۰ تا صلوات نظر کردم خونه نباشن ۳ بار در زدم دیدم کسی باز نمی کنه خدا رو شکر کردم می خواستم برم بالا که یه دفعه در و باز کرد اونم کی دختره گفتم یعنی تو این خونه کسی زندگی نمی کنه گفتم: ببخشید مزاحمتون شدم می خواستم بگم امشب پارتی نه نه تولده دوستمه می خواستم بگم اگه  سرو صدا اذیتتون کرد به بزرگی خودتون ببخشید یه شب دیگه...

به بابا و مامانتون سلام برسونید با اجازه دختره که اسمش مریمه گفت نه خواهش می کنم مامانو بابام مهمونین می شه منم بیام تولدشون من که تو دلم فقط نفرین می کردم تا این حرفو شنیدم کپ کردم گفتم:بله متوجه نشدم اونم دوباره تکرار کرد حرفشو تو دلم گفتم بابا این دیگه کیه چه رویی داره من بودم از خجالت اب شده بودم این اصلا....

گفتم باشه تشریف بیارید منتظریم با اجازه رفتم بالا به دوستم گفتماونم اینقدر دعوام کرد گفتم تو بلد بودی می ر فتی با حالت قهر اومدم بیرون از اشپزخونه رفتم پیش بقیه جاتون خالی رفتم وسط با اهنگ تهی .دختره هم اومد من بهش محل ندادم گفتم الان میاد می شینه ولی یه دفعه اومد وسط داشتم از زور تعجب شاخ در میاوردم.مهمونی یه ۵ ساعتی ادامه داشت این اصلا ۱ ثانیه هم ننشست وای که چه رویی داشت...

وقتی مهمونی تموم شد خداحافظی که کردیم دیدم نرفته اون داره ظرفا رو جمع می کرد و می بردش تو اشپزخونه منم گفتم زحمت نکشید امشب خیلی خسته شد استراحت کنید گفت نه خیلی ه.م سره حالم من که خوابم میومد به ۲ تا از دوستام که اونجا بودن و می خواستن همون جا بخوابن و منم جز اونا بودم بهشون گفتم من که خیلی خسته هستم رفتم بخوابم شب بخیر اونا گفتن غلط کردی وای می سی تا این بره فهمیدی منم گفتم نوچ نه سریع رفتم تو اتاقو درو بستم وای که نمی دونید چه حالی داد صبح که بلند شدم دیدم همه خوابن با مبایلم یه اهنک از احسان غیبی گذاشتمو بلندش کردم همه فحش بود که بهم مب دادن گفتم اینگار شدن اصحاب کهف بلند شید دیگه خسته شدم بعد مثل این بچه ها پام کوبیدم زمین گفتم من صبحونه می خوام زود باشید دوستم با بالشش اوفتاد دنبالم دور خونه گفت:می دونی ما ساعت چند خوابیدیم ؟منم گفتم یه لحظه وایسا .خوب حالا بگو چند؟گفت ساعت ۷ صبح تو که از زیر کار در رفتی اون دختر رو انداختی به ما تو رفتی ساعت ۴ خوابیدی تازه ۴ خوابیدی ساعت ۱۱ بلند شدی (با عصبانیت)منم گفتم باشه منم رفتم خونه صبحونه بخورم معدم داره سوراخ می شه رفتم تو اتاق مثلا لباسامو جمع کردم ولی همش فیلم بود نمی خواستم برم درو باز کرم که دوستام اومدن گفتن باشه تسلیم بشین سر جات ما هم بلند شدیم منم که نیش خند می زدم گفتم معلومه چه قدر خاطرم براتون عزیزه اونا هم گفتن اره خییلی منم گفتم خودتونو مسخره کنید اونا گفتن جدی می گیم باور نداری؟منم گفتم چرا خودم بهتون گفتم.گفتن اون دختره دیگه به زور بیرونش کردیم وگرنه حالا حالا ها در خدمتش بودیم بعدش هم صبحونه خوردیمو از دیش گفتیم و خندیدیم خیلی روزه باهالی بود

تا خاطره بعد بای

+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 17:48 |
طبق خبر پایگاه اطلاع رسانی شبکه ی ۲ سیما تله فیلم مرد مجهول در تاریخ

23-09-1387  پخش می شود

یعنی مسخره بازی به این میگن . چند روز پیش زیر نویس کرد مرد مجهول دوشنبه ساعت ۲۰:۴۵ حالا گفته تاریخ پخش ۲۳ آبان  جل الخالق

برای دیدن عکسای جدید از مرد مجهول به ادامه ی مطلب برین

در ضمن بازیگرای  این تله فیلم عبارتند از :

سیاوش خیرابی ٬ حسن جوهرچی ٬ مهدی امینی خواه ٬ شیوا خنیاگر ٬ محمد جواد پیروزی ٬ پرستو صالحی ٬ شنیتا صبایی ٬ کیانا محسنی ٬ حبیب دهقان نسب ٬ حامد صفایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 18:35 |
نشست خبري با عوامل سريال روز حسرت


 

 

ليندا كياني و مهراوه شريفي نيا

افسانه بايگان

+ نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 17:44 |

 

 

+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 18:49 |
http://i35.tinypic.com/2cpulpw.jpg
+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 18:40 |
+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 18:38 |
+ نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 18:38 |
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
http://roza72.blogfa.com  = منبع

با تشکر از رزا خانم

+ نوشته شده توسط کسری در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 13:56 |


Powered By
BLOGFA.COM